من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من …

 

غصه هایت برای من …

 

همه بغضها و اشکهایت برای من ..

بخند برایم بخند

آنقدر بلند

تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…

 

صدای همیشه خوب بودنت را

 

دلم برایت تنگ شده.....

اگر روزی نزدیک، از این درد،

 

دیوانه نشدم،

 

بدانید از درون، آرام مرده ام. . .

میسپارمت به خدا

خدایی که هیچ وقت نخواست تورا به من بسپارد!!

تنها از سکوت تو

پیش از آن که سخن گویی

هر آنچه را که باید ، در می یابم

بی آنکه واژه ای از تو بشنوم

در سکوتت

هر نغمه ای که آرزو می کنم

به گوش می رسد

نمیگویم:  

تاتوبدانی!!

 
دوستت دارم

میگویم تا خودم .دلم . آشفتگی هایم.

آرام شود!!!!

نامت را

میان لبخندهای کاغذی ام پنهان ساخته ام

مبادا جز خدا....

جزتو......

کسی بداند که چقدر دوستت دارم...

شعرم همیشه درخود حرفی نگفته دارد     زیراکه تاهمیشه تودرنگفته هایی