ادبیات راز ماندگاری تمدن هاست.....
یافته هایت را با باخته هایت مقایسه کن اگر خدارا یافتی هرچه باختی مهم نیست
من از اینجا خواهم رفت وفرقی هم نمیکند فانوسی داشته باشم یانه
کسی که میگریزد ازگم شدن نمیترسد.
کاش میشد انگشت راته حلق فرو کرد وبعضی از دلتنگی هارا بالا آورد
قطار راهت رابگیر و برو ...
نه کوه دیگر توان ریزش دارد ونه ریزعلی پیراهن اضافه!!!
هیچ چیز مثل سابق نیست...
بگذار کسی نداند
که من به جای نوازش شدن، بوسیده شدن
گزیده شدم!!!
من زنم
من زنم وبه همان اندازه ازهواسهم میبرم که ریه های تو!
دردآوراست که من آزادنباشم تاتوبه گناه نیفتی
قوس بدنم بیشتراز افکارم به چشمت می آید
تاسف باراست که بایدلباسهایم را به میزان ایمان توتنظیم کنم!
آرامم میکند
این از برایت نوشتن ها..............
حسین پناهی
هيچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشيدم
شبيه نيمه سيبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زير آواری از رنگ ها
ناپديد ماند
جمکران
کفش هايم هم که نبودند، راه افتادم!
پياده تا تو
تا جمکرانِ چشم هايت
راهي نيست!
تونیستی...
کوچه دل را آب و جارو نزده ام؛ آه اگر تو بیایی و دلم غرق گناه باشد! وای اگر تو بیایی و در خانه دلم کسی نباشد
صاحب الزمان
مواخذه ام میکنی ....
میگویی برو دنبال زندگی ات!!
میگویی نباید تا بدین حد دوستت داشته باشم!!
با حرفهایت تازیانه ام میزنی!!
ازدرون میشکنم .....
اما چه کنم؟!!!
برای اولین و آخرین بار
نمیدانم چرا؟؟!!
اما نمیتوانم از پس احساسم برآیم!٬! از پس دلم!!
نمیتوانم بگویم : ای دل دوستش نداشته باش
فراموشش کن....
ن م ی ت و ا ن م!!!!
حسین پناهی
لنگه های چوبی در حیاطمان، گرچه کهنه اند و جیر جیر می کنند...
محکمند....
خوش به حالشان که لنگه همند....
اورفت و امیددل من دور شد از من بگذاربگریم منو بگذار بگریم....
آنقدر مرا سرد کرد،
از خودش..
از عشق..
که حالا به جای دلبستن یخ بسته ام،
آهای!! روی احساسم پا نگذارید..
لیز میخورید!
منا شاکری